چقدر منی... مادر منم جوون رفت... تو اوج زیباییش مهمون خاک شد... 13 روز بعد فوت مامانم کنکور دادم... اصلا دفترچه رو باز نکردم فقط گریه میکردم...
لامصب میگفتم ازدواج میکنم درگیر زندگی میشم یادم میره....
ولی حسرتم بدتر شد، باورت میشه با لباس عروس اول رفتم سر خاک بعد تالار... دنیا رو سرم خراب میشه میبینم چقد آدم میان خونم و میرن ولی حسرتم یه بار مادرم در خونمون رو بزنه.... وقتی دخترم دنیا اومد میگفتم مشغول دخترم میشم یادم میره.... ولی هر روز و هر ساعت فکر میکنم اگه مادرم بود اینجوری میکرد، اونجوری میکرد، چقد دخترم رو دوس داشت...داداشم کوچیک بود شیطنت میکرد کسی چیزی بهش حرفی میزد مادرم میگف بببین بزرگ میشه چه مردی میشه... الان مردی شده برا خودش، هر روز دوستاشو میبینه ک مادرشون نازشون رو میکشه و قربون صدقشون میره روز ب روز افسرده تر میشه.... خدااااایا تا کی دلتنگی.... تا کی حسرت....