۱۵ سالم بود یه همسایه داشتیم یه پسر داشت شاید از من ۱۰_۹ سال بزرگتر بود
رنگ چشماش مثل آبی آسمون بود خیلی خووشرنگ بودن
با داداشم دوست بودن هی میومد خونمون شده بود پسر دوم مامانم
وقتی میومد خیلی باهام شوخی میکرد ، برام آهنگ میخوند کلی کلیپ خنده دار نشونم میداد ، موتورشو میداد سوار شم . تو هر بازی فقط منو هم تیمی خودش میکرد
کم کم ازش خوشم اومد 😄😄😄
ولی سنم کم بود و درگیر درس بعدش کم کم نا پیدا شد ، دوستیش با داداشم بهم خورد و دیگ نیومد و چند وقت بعدش ازدواج کرد
بعد ازدواجش فهمیدم با داداشم سر من دعوا کرده بودن 🥲🥲🥲