بهم گفت فرناز تو از من خوشت میاد من که خر نیستم خودم اینو متوجه شدم،ولی باور کن من شرایط پذیرفتن کسی توی زندگیم رو ندارم،گفتم آره چون دوست دختر داری گفت نه اون روزی که تو اینجا بودی مریم اومده بود ازم خدافظی کنه آخه رابطمونو تموم کردیم،وقتی قسم جون مامانشو خورد مطمئن شدم که راست میگه،گفت من اگه به درد زندگی میخوردم مریم کات نمیکرد،
گفتم چرا نمیخوری؟گفت من ازدواجی نیستم
ببین مثلا چجوری برات بگم من از بچه خوشم نمیاد از اینکه توی جمعای خانوادگی باشم از اینکه با باجناق سر و کله بزنم از اینکه درگیر مسائل و مشکلات زناشویی بشم،من شاید یه روزی بخوام مهاجرت کنم اصلا شایدم هیچوقت مهاجرت نکردم ولی در کل از ازدواج خوشم نمیاد پس چرا باید دختری رو الاف خودم کنم؟
هیچ جوابی براش نداشتم
خودش گفت تو حاضری یه مرد این مدلی توی زندگیت داشته باشی؟گفتم آره
گفت ینی تو هم بچه نمیخوای؟گفتم نه
و اون روز بغلم کرد.اولین بغل...
طول نکشید که ما عقد کردیم
همه چیز بسرعت پیش رفت
و من همونجا زندگیمو با همسرم شروع کردم توی همون خونه
هیچوقت به مهران نگفتم جریان من و آرش چی بود
هرچند خودش یه شکایی کرده بود ولی بهش گفتم آرش پسر دوست قدیمی بابام بود و مادربزرگ و فامیلا منو بزور راضی به این وصلت کردن
میدونم باور نکرد
ولی خب کاری نمیتونست بکنه
ناراحت شد
حتی تهدیدم کرد
ولی من برام مهم نبود دیگه این چیزا
همیشه به اون دوستایی که در جریان رفاقت من و مهران بودن هم گفتم که آرش وقتی اومد خواستگاریم همه منو بزور راضی کردن...
هیچوقت نگفتم من عاشقش شدم من مجبورش کردم ازدواج کنیم
حتی گاهی وقتا خودمم باورم میشه که من نمیخواستم...
الان ۵ سال از ازدواج ما میگذره
۴ سال با عشق زندگی کردیم و هیچوقت دلم بچه نخواست
ولی یکساله که بریدم و بدون بچه نمیتونم
آرش میگه این روزا رو پیش بینی میکردم برات عزیزم
میدونستم زندگی با من خستت میکنه
راست میگه
واقعا راست میگه
دوسش دارم ولی از این یکنواختی دیگه خسته شدم
دیروز صبح نشستیم حرف زدیم به این نتیجه رسیدیم که من دو هفته ای ازش دور باشم تا بتونم درمورد این زندگی و آیندمون فکر کنم
همچنین خودش
بهش گفتم مث فیلم آتش بس که روانشناسه به مهناز افشار و گلزار میگف یه مدت از هم دور باشید میخوای برم یه مدت
اولش انگار ناراضی بود
ولی بعد راضی شد
قرار شده که به طلاقم فکر کنیم...
من امشب رسیدم تهران خونه مادربزرگم
خونه ی مادربزرگی که خودش دیگه نیست...
و دلتنگی و سردرگمی و تنهاییم باعث شد تمام آنچه که بر من گذشت رو بنویسم...
بماند به یادگار
برای روزهایی که نمیدانم چه خواهد شد...
بامداد پنجشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۱