یه روز چیزی رو دیدم که بشدت بهمم ریخت...و توقع دیدنشو نداشتم
یه روز رفتم کلاس و آرش داشت بهم آموزش میداد که گوشیش زنگ خورد بعد از جواب دادن گفت آره خونم و حدود یه ربع بعد زنگ خونه ب صدا دراومد و یدفه دیدم یه خانمی وارد شد
یه خانم خیلی سانتال مانتال و بقول معروف داف...
ظاهرا خیلی خیلی ناراحت بود
و اون روز هرچند که اونا وارد یه اتاق دیگه شدن و آرش میگف من شاگرد دارم و زود بگو
و قصد دک کردنش رو داشت ولی از یه زاویه ای که پیدا بود با چشم خودم دیدم که پرید توی بغل آرش و گردنش رو بوسید
و با چشمایی که یکم گریون بنظر میرسید رفت بیرون
آرش بهم ریخته اومد پیشم و ادامه داد
ولی من دیگه هیچی نمیفهمیدم...
و بزور اشکای خودمو نگه داشته بودم که نریزن
اون روز هرچی برام توضیح میداد نمیفهمیدم و گیج بازی در می اوردم که یدفه سرم داد زد
برای اولین بار بود که داد میزد
گفت حواست کجاست
اگه کشش نداری تمومش کنیم منم خستم
اینو که گفت بغضی که نگه داشته بودم شکست و اشکام برای اولین بار جلوی این آدم ریخت
دیدم با تعجب داره نگاه میکنه منم سریع وسایلمو برداشتم و با عجله رفتم بیرون
پنجشنبه شد و من نرفتم کلاس
و باز یکشنبه شد و نرفتم...
و اونم هیچی نمیگفت...
در تمام این مدت از خونه بیرون نمیرفتم و همخونم که یه دختر چهارمحالی بود خیلی هوامو داشت ولی اونم دیگه از دستم کفری شده بود و حرص میخورد
مثل دیوونه ها همش دراز کشیده بودم و خواب بودم و گاهی گریه...
تا اینکه یه شب بعد از گذشت ۱۱ روز که کلاس نرفته بودم و سراغی ازم نگرفته بود بهم پیام داد و نوشت سلام خوبی؟ فردا میای کلاس؟
وقتی پیامشو دیدم قلبم داشت میومد توی دهنم
هیچوقت این پیاماش یادم نمیره
نوشتم نه
و برام نوشت حالت خوبه؟
نوشتم خوبم
بعد نوشت میتونم یه سوالی ازت بپرسم؟
تو از من خوشت میاد؟
اون لحظات برام خیلی پر استرس بود
نمیدونستم چی بنویسم
تا اینکه خودش نوشت فردا ساعت ۹ منتظرتم
من صبحش ساعت ۹ رفتم و در رو برام باز کرد
اون روز هیچ حرفی از درس نبود
فقط درمورد خودمون حرف زدیم...
ادامشو تایپیک بعدی مینویسم...