منم میخوام داستان زندگیمو بنویسم
امشب بیکاری زده به سرم
و همش دارم توی ذهنم این چند سال اخیر رو مرور میکنم
مینویسم تا یادم بیاد
مینویسم تا آروم بشم...
شما هم میتونید بخونید
میتونید قضاوتم کنید
میتونید با من همذات پنداری کنید
میتونید راهنماییم کنید
و میتونید فقط یک خواننده باشید
شاید هم عبرت بگیرید...
از بچگی نوشتن آرومم میکرده
یا توی سررسید
یا توی دفتر خاطره
یا توی ورد کامپیوتر
یا بعدها توی دفتر خاطرات گوشی
و امشب توی تایپیک نی نی سایت مینویسم؛
متولد ۷۰ هستم
اصالتا جنوبی (دزفول) ولی ساکن تهران بودیم
وقتی کلاس دوم بودم مامانم ما رو ترک کرد
هم پدر هم مادرم مجددا ازدواج کردن و من سپرده شدم به مادربزرگ پدریم
سالهای سختی رو بدون پدر و مادر سپری کردم تا دوره ی دانشگاه رفتنم فرارسید،
گاهی همسایه های مادربزرگم میومدن خواستگاری
همچنین عموی من از سر لطف و منت میخواست منو برای پسرش بگیره
ولی مادربزرگم همیشه میگفت تو باید درستو بخونی و همه رو رد میکرد
من رویای پزشکی داشتم
ولی بعد از یکسال پشت کنکور موندن رفتم رشته مترجمی زبان انگلیسی دانشگاه اصفهان
و تقدیر چه کارها که با آدم نمیکنه...
۲۰ سالم بود
ینی سال دوم دانشگاهم که عاشق شدم
عاشق پسری کرد اهل بوکان که توی دانشگاه ما فیزیک میخوند و از من ۳ سال بزرگتر بود و خانوادش ساکن اصفهان بودن ؛
ما قرار مرار ازدواج گذاشته بودیم،
مثل تمام رابطه ها هم قهر میکردیم هم دعوا ولی یه چیزی بین ما ایجاد شده بود به اسم وابستگی
۴ سال این دوستی رو حفظ کردیم
البته میتونم بگم سال آخر این رابطه کمرنگ بود و اسم دوستی نمیشد روی اون گذاشت...
و اما علت کمرنگ شدنش همراه میشه با اعتراف سنگین من...
اینکه من یجورایی بهش خیانت کردم...
۲۳ سالم شده بود
و به تازگی دانشجوی فوق شده بودم
ترم اول فوق بودم که از سنگینی درسها دنبال یه استاد خصوصی بودم تا بتونم خودمو بالا بکشم
برعکس دوره لیسانس این بار دانشجوی دانشگاه آزاد بودم
سنگینی شهریه از یک طرف
دوری از مادربزرگ از طرف دیگه
سختی درسها و بلاتکلیفی مهران(دوست پسرم)درمورد زندگی و اینده و اینکه کاری پیدا نمیکرد و میگفت تا کار پیدا نکنم نمبتونم پا پیش بذارم باعث کلافگی و تنهایی و سردر گمی من و سردی رابطمون بود،
و بارها به انصراف فکر میکردم تا اینکه تصمیم گرفتم کلاس خصوصی برم
بچه ها یه نفر رو بهم معرفی کردن که با قیمت مناسب برام کلاس میذاشت؛
روزی که بهش زنگ زدم مستاصل و درمونده بودم
میخواستم خوب یادم بده و باهاش چونه بزنم که پول کمی بگیره حتی کمتر از مبلغی که خودش گفته
قرار شد حضوری همو ببینیم
ینی من برم به محل کلاسش
رفتم به آدرسی که توی اس ام اس فرستاده بود
یه دو طبقه که ظاهرا طبقه ی پایین محل سکونت بود و من باید میرفتم طبقه ی بالا
اونجا اصلا آموزشگاه نبود
یا حتی شبیه آموزشگاهم نبود
یه خونه بود
یه واحد خونه ی معمولی
و هیچیش به مکان آموزشی شبیه نبود
با این حال وقتی داشتم از پله ها بالا میرفتم یه پسر همسن و سال خودم داشت از اون خونه بیرون میومد و از کاغذایی که دستش بود مشخص بود که اونم زبان آموزه،
کسی که بعنوان استادم روبروم میدیدم یه پسر نسبتا جوون با موهای تک و توک سفید
و تیپ و قیافه ی مردونه ی ساده ای بود
نه مثل مردای توی رمان و قصه ها
ولی با مردایی که دیده بودم انگاری فرق داشت...
نمیدونم چی تو وجودش بود که از همون نگاه اول کشش خاصی نسبت بهش پیدا کردم
هفته ای دو روز قرار ما بود برای رفتن به اونجا و آموزش من
آرش تک فرزند خانوادش بود
طبقه پایین پدر و مادرش زندگی میکردن
و طبقه ی بالا در اختیار اون بود
با اینکه مدرک تحصیلیش مکانیک بود بیشترین درآمد زندگیش از آموزش زبان و مترجمی بود،
خوب یادم میداد و راضی بودم
ولی کم کم احساس میکردم برای آموزش نیست که میرم پیشش
کل هفته رو میگذروندم برای رسیدن به یکشنبه و پنجشنبه...
که برم دیدنش ؛
گاهی وقتا توی پله ها یا توی حیاط یا دم در پدر و مادرشو میدیدم
که با خوشرویی جواب سلاممو میدادن
و منی که حسرت داشتن پدر و مادر همیشه باهام بود بشدت جذب این خانواده ی کم جمعیت شده بودم...
حتی دلم برای پدر و مادرشم تنگ میشد
وقتی که میدیدمش قلبم تند میزد
و شاید عشق بمعنای واقعی توی وجودم ریشه کرده بود
و از طرفی بشدت ازش خجالت میکشیدم و رودروایسی داشتم
اونم همیشه بعنوان یه استاد حریم خودش رو حفظ میکرد و خیلی رسمی بهم درس یاد میداد.
ولی عادت داشت تمام شاگرداشو به اسم کوچیک صدا بزنه
هر بار اسممو صدا میزد دلم یدفه میریخت...
توی خیالاتم باهاش زندگی میکردم
دیگه مهران برام مهم نبود و دیگه مثل قبل از جدایی نمیترسیدم
اونم کماکان باهام در ارتباط بود و یه رابطه ی سرد رو ادامه میدادیم
ادامش رو تایپیک بعدی مینویسم
هدفم پربازدید شدن نیست و قصد سریالی نوشتن ندارم ولی الان باید برم یه استراحتی بکنم :(