2777
2789

اجازه هیچ کاری رو نداشتم فقط میخواست برم خونه مامانش با طلاق مامانم سرکوفت زدن هاش شروع شد نمی تونست قبول کنه یک سری اتفاقات اصلا ربطی به اون نداره و سعی میکرد درمورد هر چیزی اظهار نظر کنه

درمقابل جمع تحقیرم میکرد و بهم توهین میکرد

دلتنگ مهران شدم در کنارش همیشه حس باارزش بودن داشتم همیشه بهم اعتماد بنفس میداد و منو وادار میکرد که حس خوب داشته باشم اما حالا کسی کنارم بود که هرکاری میکرد که اعتماد بنفسم رو ازم بگیره

بعداز یک دعوای حسابی و کتک کاری شوهرم رفت سرکار گوشی رو تو دستم گرفتم و بهش زنگ زدم با شنیدن صداش بغض کردم سرزنشم کرد و گفت نباید به من زنگ میزدی الان زن یکی دیگه هستی من هنوزم عاشقتم ولی این حس فقط تا ابد توی دلم می مونه گفتم میخوام باهات حرف بزنم ازت راهنمایی میخوام با حرفاش آرومم کرد حالم بهتر شده بود بهم اعتماد بنفس داد و منو وادار کرد با مشکلات بجنگم من باید از پس مشکلاتم برمیومدم خندید و گفت چشمای تو سرسخت ترین آدم ها رو رام میکنه خنده های تو میتونه همه مشکلات رو حل کنه بخند و خوشحال باش

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

۷سال از ازدواج من میگذره بعد از۷سال حاصل این ازدواج یه دختر ۵سالس آروم تر شدم ولی هنوز خیلی حرفا رو دلم سنگینی میکنه هنوز هم گذشته رو مرور میکنم هنوز هم زخم به استخوان که می رسه تیشرتش رو بو میکنم

هنوز هم کتاب شعر هایی که بهم داده تو روزای سخت مرور میکنم

عکساشو آتیش زدم تا قبل از فی.لتر اینستا هراز گاهی میرفتم و اونجا با یه پیج فیک پست هاش رو مرور میکردم

ولی دیگه هیچوقت بهش زنگ نزدم

من خوبی های همسرم رو میبینم حواسم به خستگی هاش هست ولی ناخواسته گاهی گذشته رو مرور میکنم وقتی قلبم از حرف ها و بی مهری ها میگیره دلم هوایی میشه خودم میدونم آدم بدی هستم لطفا سرزنش  نکنید فقط بگید چیکار کنم گذشته از یادم بره چیکار کنم آروم بشم 

ای بابا چرانمیتونست کنار بیاد مهران اگه عاشق بود اینچیزها براش مهم نبود

بعدها گفت اون لحظه غیرتی شده و نتونسته درست تصمیم بگیره اما وقتی گفت که من ازدواج کرده بودم

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792