خسته ام ازین زندان که نامش زندگیست
پس قشنگی های دنیا مال کیست؟
محبت و عشق ندارم ارزش ندارم پول ندارم اجازه کار کردن ندارم
اجازه ماشین سواری ندارم ،همه جا قرضی خرید کردم (وضع مالی عالی) ولی وسیله درست حسابی توی خونه ام ندارم (دوتا خونه دوتا ماشین داریم )ولی در بدترین حالت ممکن زندگی میکنم (ازینای ک بیرونم مردمو کشته،داخل خودمو)
فقد باید خونه ام تمیز باشه غذام اماده باشه لباسا شسته باشه جلوی بچه ام جلوی خانوادش کتک میخورم دهنش باز میکنه و دیگه نمیبنده
خیلی خسته ام خیلی
الانم تصمیم گرفته بریم مسافرت با خانواده خودش
فقد از بی ابرویی جلوی اونا نمیخوام برم چون میدونم چی در انتظارمه