واقعا سخته
پدر من مدیر یکی از استخرهای شهره
بعد گفت یه شب موندم کارای حساب کتابو انجام بدم به پسره که نگهبانمونه ۲۰ سالشه گفتم بیا بشین اینجا پیشم چایی براش ریختم
گفته اگه بخوایین کمکتون میدم بابام میگه اشکالی نداره در عرض چند دقیقه همه رو تحویل بابام میده تعجب میکنه میگه چقدر عجیبی تو چطور تونستی!
گفته رتبه زیر ۵۰۰ تجربی داشتم آرزوم بوده بتونم برم دانشگاه مورد علاقم توی تهران!
ولی متاسفانه پولشو نداشتم بابام گفت قلبم تیکه تیکه شده بعد این حرفش بغض کردم
دنیا چقدر بی رحمه