بچم چهارسالشه، بیماری ژنتیکی داره که باعث شده رشدش کم باشه ، دوسال از رسد عادی عقب افتاده ، خیلی کوچولوعه و نمیتونه حرف بزنه ، درمانگر هم داره ولی فایده ای نداشته خیلی سخت یاد میگیره همراه باهاش هفت هشت تا بچه دیگه بدنیا اومدن دختر خاله و دخترعمه پسر دایی پسرخاله خلاصه خیلی و همشون هم خیلی خیلی باهوش و خوبن من چیکار کنم بخدا اصلا کاری به اونا ندارما خدا بهشون ببخشه ولی دیوونه میشم وقتی بچمو میبینم اینجوریه همش فکر میکنم ازبس همه حسرت زندگیمو خوردن ( درحالیکه اونا فقط ظاهر زندگی منو دیدن ولی غم و دردمو ندیدن ) بچم اینجوری شده