2777
2789
عنوان

چرا اینجوری شد؟

255 بازدید | 13 پست

سلام به همگی واقعا نمیدونم چرا دارم اینجا اینا رو میگم تو این دوماه یا شاید بهتر بگم سه ماه تمام دور و بریام گفتن چرا اینجوری شد اما من خواستم امید داشته باشم و به خدا توکل کنم اما دیگه نمیکشم 


من با رتبه ۵۵۰۰ پشت کنکور موندم و امسال شد دوبرابر از پرستاري دولتی تو دانشگاه های تهران رسیدم به ذخیره ازاد استارا دوماه تموم هی شنیدم و شنیدم ‌تمام آرزو هام رفت من عاشق ریاضی بودم مجبورم کردن تجربی بخونم اومدم برم دبیرستان کرونا اومد دانشگاه ........ شد )ممنوعه صحبت دربارش( اومدم با دوستام بچرخم مجبورم کردن بیام شمال که چی چون خودشون نیاز به استراحت دارن .

خواستم برم کلاس ویالن گفتن اول برو دانشگاه 

حتی گواهینامه هم نذاشتن بگیرم 

ماشین جلو در خونه پارکه من باید هزار نفرو منت کنم تا یه جا برسونم

موهامو رنگ کردم فامیلم شروع کرد گفت وای دلمون گرفت انگار شوهر کردی وای این چه رنگیه (بالیاژ ابی کردم البته الان رنگش کم رنگ شده سفید نقره ای ) دیروز رفتم یه مانتو دانشجویی بخرم خانوم ایکس میگه این لباس خوبه (مانتویی که حراست پسنده ) اون مانتو های جلو باز در شائنت نیست 

خدایی من اهل مسخره کردن نیستم اما یکم زیاده روی نیست حتما باید عین یه زن ۴۷ ساله بگردم مقنعه سر کنم و مانتو یقه گرد با دوسایز بزرگتر و دکمه ؟ جالب اینه مادر خودمم این تیپ رو نداره با اینکه محجبه اس شال رو روسری میزاره و مانتو های مد رو میپوشه 

ادامش ...... 

تنها چیزی که میتونم بگم اینه 

به حرف هیشکی اهمیت نده 

دلت میخواد گواهینامه بگیری همین فردا برو دنبالش

میخوای مانتو مورد علاقتو بگیری ،بگیر به کسی مربوط نیست

هرچی کمتربه حرف بقیه اهمیت بدی در نتیجه شادتری

زندگی مثل آیینه است☁️✨️

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

روانشناسی قبول شدم اما جرعت ندارم به بابام بگم چرا چون دختر عموم که روانشناسی میخونه رو مسخره میکنه و از اول گفت حق نداری روانشناسی بری خنده دار نیست چون بقیه نمی‌پسندند من آدم حساب نیستم 


دو سال پیش با پولای خودم و کمک بابام یه دوربین خریدم که اونموقع حدودا ۱۵ تومن شد همه شروع کردن که با اینکه قبول نشده باباش براش دوربین ۴۰ میلیونی خریده درحالی که من قبل کنکور خریده بودم و از سه سال پیش پول جمع میکردم 


میشینن جلوم آفرین به فلانی یه پزشک تحویل جامعه داده حالا جالبه طرف مردود شد موقع نتایج اولیه میگفتن 


خداروشکر دختر من مانتو جلو باز اصلا دوست نداره 

حالا فرد موردنظر ۵ سال از من کوچیکتر از من بیشتر زیرآبی میره و من حاظرم شرط ببندم اون همسن من بشه هیچ جوره نشه جمعش کرد


بابام برام یه گوشی خرید خانوم ایگرگ میگه پدر بزرگت تو این ۵۰ سال اینقدر واسه بابات خرج نکرده 

بعد به محض اینکه خریدم کل فامیل تو شور و وا ویلا که گوشی عوض کنن 


ادامه .....

بااینکه نصفه گزاشتی ولی از همین پست فهمیدم ک خیلی به حرف این و اون اهمیت میدی بهتره دیگ این کارو نکن ...

درواقی من به مامانم زیاد اهمیت میدم و وقتی از این حرفا ناراحت میشه اعصابم خورد میشه به من باشه میشورمشون پهن میکنم خشک بشن اما مامانم اصلا دوست نداره من چیزی بگم 

تنها چیزی که میتونم بگم اینه  به حرف هیشکی اهمیت نده  دلت میخواد گواهینامه بگیری همین فر ...

اخه بقیه که میگین میشه مامان و بابام نمیتونم دلشون رو بشکنم و از همه مهمتر از لحاظ مالی اونقدر استقلال ندارم که رو حرفشون حرف بزنم 

اخه بقیه که میگین میشه مامان و بابام نمیتونم دلشون رو بشکنم و از همه مهمتر از لحاظ مالی اونقدر استقل ...

متوجهم 

تقریبا شرایط بیشتر دخترای کشورمون همینه

شما سعی کن احترامتو بزاری ولی کار خودتو پیش ببری

زندگی مثل آیینه است☁️✨️
روانشناسی قبول شدم اما جرعت ندارم به بابام بگم چرا چون دختر عموم که روانشناسی میخونه رو مسخره میکنه ...

یعنی دوساعت تایپ کردم نت عزیز باید بپره نگاه تروخدا حتی درددلم نمیتونم بکنم 

یعنی دوساعت تایپ کردم نت عزیز باید بپره نگاه تروخدا حتی درددلم نمیتونم بکنم 

به مامانم که نمیتونم بگم بابام که ...... خواهرم که کوچیکه خاله و عمو و دایی و همه که استغفار دوستامم دل نمیاد با مشکلات خودم ناراحت کنم من دقیقا باید به کی پناه ببرم ؟


خونمون طبقه چهارمه و آسانسور نداره آخرین باری که رفتیم تهران بابام قهر بود باهامون من ۴ بار رفتم بالا و پایین تا کل وسایلارو بیارم اونم کم نبود فقط ۳ تا چمدون و لبتاب و ..... بعد به جای یه دست دردنکنه یا حداقل تعارف الکی که دخترم میزاشتی من کمکت کنم پدر عزیز میگه میزی پایین کیف منم بیار 


دلم برای مامانم کبابه ۲۲ سال با این مرد زندگی کرده به خدا خواهرم نبود شده تو خیابون میخوابیدیم راضیش میکردم جدا بشه 


به مامانم که نمیتونم بگم بابام که ...... خواهرم که کوچیکه خاله و عمو و دایی و همه که استغفار دوستامم ...

مادرم خیلی زن با استعدادیه تو همچی هم درسی هم آشپزی هم خونه داری خیاطی فوق‌العاده آدم صبور و دلسوزیه هیچوقت ندیدم برای کسی بد بخواد یا راضی به زجر کسی بشه 


تو تمام این سال ها از بس پدرم بهش سرکوفت زد از همچی افتاد نه تونست درس بخونه نه به آرزوهاش برسه 


دلش به من خوش بود که این شده وضع من خداشاهده من نه علاقه ای به تجربی داشتم نه علوم پزشکی فقط دلم از این گرفت که دل مامانم شکست 


هی سعی میکنم خودمو نگه دارم بگم حکمت خدا بگم من مسئول آرزو های بقیه نیستم ال و بهمان ولی خیلی دلم گرفت خدا دید که من چقدر جون کندم نمیدونم چرا کمکم نکرد روز کنکور تصادف کردم نتونستم خوب بدم 


امشب اولین باره میخوام از خدا بپرسم چرا اینجوری شد ؟؟؟


خدا که میدونست میدید چرا پشت منو نگرفت حالم بهم میخوره از جمله خدا بهت استعداد داده حرومش نکن 


اخه خدا چرا باید استعداد بدی بعد نذاری آدم سمتش بره 

چرا من نباید میرفتم ریاضی چرا اینقدر از این خونه به اون خونه بپرم ؟ چرا اینقدر فکر میکنم چرا تلاش میکنم اوضاع رو درست کنم چرا میون اینهمه آدم من باید هوای بقیه رو داشته باشم پس من چی ؟ چرا هیچکی پشت منو نمیگیره 


میدونم ممکنه خیلیا بگین رو پای خودت باش ولی خسته شدم ۶ سالم بود خالم به خاطر سرطان تو بیمارستان بستری بود مادرم هم همراش من نمیرسیدم زود برم مدرسه و کلی غیبت داشتم همش معلم سرم غر بزن تو کل مدرسه مشهورم کرده بودن که دیر میرم سر کلاس تا کلاس دوم همه معلم ها مجبورم میکردن دوبرابر مشق بنویسم هر دفعه بحثی بود مقصر من بودم چرا چون این دانش آموز بی نظمیه 

خالم همون سال فوت کرد حتی خاکسپاریش یادمه جنازشو که تو قبر گذاشتن یه تیکه از منم باهاش رفت انگار دیگه هیچکس تو دنیا هوای منو نداشت خالم تنها کسی بود که هر اتفاقی که میوفتاد طرف منو میگرفت تو جمع حواسش به من بود جزع اون کسی منو دوست نداشت چرا چون من قد بودم و با پسرخالم که از قضا پسرعموم هم هست دعوام میشد و من قطعا مقصر بودم چون بزرگتر بودم از یه بچه ۶ ساله چه انتظاری میره وقتی هیچکی بهش اهمیت نمیده؟

مادرم خیلی زن با استعدادیه تو همچی هم درسی هم آشپزی هم خونه داری خیاطی فوق‌العاده آدم صبور و دلسوزیه ...

نمیخوام بگم خیلی بهم ظلم شده فقط از خدا میخوام بپرسم چرا باید اینجوری ورق میخورد چرا اصلا منی باید به دنیا میومد اصلا چرا شخصیت من باید اینشکلی میشد چی میشد منم مثل بقیه بودم بی‌شعور بودم و هیچ فاکینگ اهمیتی به کسی نمی‌دادم؟

نمیخوام بگم خیلی بهم ظلم شده فقط از خدا میخوام بپرسم چرا باید اینجوری ورق میخورد چرا اصلا منی باید ب ...

همینجا فکر کنم باید تشکر کنم از نی نی سایت یه جا پیدا شد من فقط بگم و بگم و مجبور نباشم به کسی فکر کنم 

خلاصه کجا بودم ؟


یادمه آرزوم بود نویسنده بشم کتاب بنویسم اهنگ گوش بدم اما جرعت نکردم به کسی بگم.


مامانم میشینه جلوم گریه میکنه میگه حیف شدم دارم خل میشم شایدم بشم کسی چه میدونه خل شدن که شاخ و دم نداره بلاخره اگه هر روز بشینی فکر کنی آیا درست رفتار کردی آیا دل کسی رو شکوندی آیا باید فلان رفتار رو میکردی چرا فلان حرفو زدی خل میشی دیگه 


حس میکنم مغزم هم خسته شده از بس رفتار منو تحلیل کرده ببینه درست بوده یا نه 


قبول دارم که سخت میگیرم اما این سخت گیری از شکم مامان که باهام نبود  

وقتی هی بهت بگن دماغتو عمل کنی خوشکل میشیا بعد چندوقت حس میکنی دماغت زشته 

زندگی منم همینه هی گفتن و من فکر کردم چون عاقلند میگن و باور کردم که درستش یه ادم اهنیه یه انسان برنامه ریزی. شده با صفر درصد خطا از بس تلاش کردم ایده عال باشم که دیگه نمیدونم چی غلطه چی درست 

 

امشب به مامانم میگفتم برگردیم تهران بابا نمیزاره من یکشنبه برگردم که برم استارا برای ثبت‌نام میگه همه بریم و قراره کلی غر بزنه که چرا دیگه اومدیم تهران البته هنوزم همین فکرو میکنم ولی مامانم میگه نه یه بلیت میگیری میای و همچی حل میشه الکی نگرانی مهم نیست چیکار کنم همیشه درحال فکر کردنم و هیچی جلومو نمیگیره 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108