مادرم خیلی زن با استعدادیه تو همچی هم درسی هم آشپزی هم خونه داری خیاطی فوقالعاده آدم صبور و دلسوزیه هیچوقت ندیدم برای کسی بد بخواد یا راضی به زجر کسی بشه
تو تمام این سال ها از بس پدرم بهش سرکوفت زد از همچی افتاد نه تونست درس بخونه نه به آرزوهاش برسه
دلش به من خوش بود که این شده وضع من خداشاهده من نه علاقه ای به تجربی داشتم نه علوم پزشکی فقط دلم از این گرفت که دل مامانم شکست
هی سعی میکنم خودمو نگه دارم بگم حکمت خدا بگم من مسئول آرزو های بقیه نیستم ال و بهمان ولی خیلی دلم گرفت خدا دید که من چقدر جون کندم نمیدونم چرا کمکم نکرد روز کنکور تصادف کردم نتونستم خوب بدم
امشب اولین باره میخوام از خدا بپرسم چرا اینجوری شد ؟؟؟
خدا که میدونست میدید چرا پشت منو نگرفت حالم بهم میخوره از جمله خدا بهت استعداد داده حرومش نکن
اخه خدا چرا باید استعداد بدی بعد نذاری آدم سمتش بره
چرا من نباید میرفتم ریاضی چرا اینقدر از این خونه به اون خونه بپرم ؟ چرا اینقدر فکر میکنم چرا تلاش میکنم اوضاع رو درست کنم چرا میون اینهمه آدم من باید هوای بقیه رو داشته باشم پس من چی ؟ چرا هیچکی پشت منو نمیگیره
میدونم ممکنه خیلیا بگین رو پای خودت باش ولی خسته شدم ۶ سالم بود خالم به خاطر سرطان تو بیمارستان بستری بود مادرم هم همراش من نمیرسیدم زود برم مدرسه و کلی غیبت داشتم همش معلم سرم غر بزن تو کل مدرسه مشهورم کرده بودن که دیر میرم سر کلاس تا کلاس دوم همه معلم ها مجبورم میکردن دوبرابر مشق بنویسم هر دفعه بحثی بود مقصر من بودم چرا چون این دانش آموز بی نظمیه
خالم همون سال فوت کرد حتی خاکسپاریش یادمه جنازشو که تو قبر گذاشتن یه تیکه از منم باهاش رفت انگار دیگه هیچکس تو دنیا هوای منو نداشت خالم تنها کسی بود که هر اتفاقی که میوفتاد طرف منو میگرفت تو جمع حواسش به من بود جزع اون کسی منو دوست نداشت چرا چون من قد بودم و با پسرخالم که از قضا پسرعموم هم هست دعوام میشد و من قطعا مقصر بودم چون بزرگتر بودم از یه بچه ۶ ساله چه انتظاری میره وقتی هیچکی بهش اهمیت نمیده؟