پاییز که میشد همه خونه مادربزرگ جمع میشدیم و انار میخوردیم
تو خیابون رو برگ های خشک راه میرفتیم و از صدای خورد شدن برگها لذت میبردیم
وقتی زمستون میشد لبو میخوردیم ، چای داغ، تو کوچه پر از برف بود و بچه ها رو تماشا میکردیم که دارن آدم برفی درست میکنن
در حالی که دلمون آروم بود و هیچ فکر و استرسی اذیتمون نمیکرد
دنیا دیگه هیچ به درد نمیخوره
هیچی سرجاش نیست
هیچی قشنگ نیست
دنیا دیگه نه قشنگ میشه نه درست میشه
فقط باید منتظر بمانیم تا تموم بشه