از این زورم میگیره که اون موقع اینجوری رفتار میکردن الان با اون یکی پسرخاله ام که ۴ سالشه فقط قربون صدقه اش میرن ، یه بار هم دعواش نکردن
هیچ وقتتتت
مثلا زد قلیون تزیینی مورد علاقه مامانجونو شکست
-بیا این ور قربونت برم تو پات نره شیشه ها
+ فدا سرت ، قضا بلا بوده ، مراقب باش عشقم
~ میرم یکی دیگه میخرم بیا نفسم
اونوقت من یا اون پسر خاله م که یه سال ازم کوچیک تره دلمون میخواس به غیر از تولدا شمع فوت کنیم یا میگفتن نه یا شمع های استفاده شده که یه زره ازش مونده رو میاوردن (همچنان همون ۳-۴ سال💔)