خونواده امون خیلی اوکی بود.حتی همین الانشم اوکیه.یه وقتایی انگار جنی میشن.وقتی فامیلای بابام رو میبینیم اینجور میشه.انگار مامانم جنی میشه
الانم که دیگه کلا همه چی رو ریختن بیرون
مامانم قلبش مریضه ولی خیلی کله شقه اصلا کم نمیاره
بابامم که دیگه حنای مامانم براش بی رنگ شده از هیچی نمیترسه هرچی میخواد میگه
خداییش حرفایی که به هم میزنن خیلی سنگینه.
مامانم دیگه رسما حرمت نگه نمیداره و هرچی به دهنش میاد میگه
اینا قبلا اینجور نبودن
نمیدونم چرا اینجور شدن
یه خواهرو یه برادر کوچیکتر دارم که همین الان از مدرسه اومدن خواهرم خیلی میترسه
مامانم هنش بابامو مسخره میکنه
بهش میگه پیرمرد زشت
بابامم همش مامانمو مسخره میکنه
هردوشون با ما بچه ها خوبن
ولی خیلی بی ادب شدن
یه چیزی بگید بگم بهشون کنار بیان
هیچ جوره کوتاه نمیان
بحث هم همیشه از چیزای کوچیک شروع میشه
بعد میرسه به خانواده ها و فامیلا
میترسم آخرش یا یکی یه اتفاقی براش بیوفته،که فقط همین نیست عاقبتش میشه روان پریش شدن اون طفلای معصوم
یا یه بی آبرویی بشه بیا و ببین
کاش بچه اول نبودم
اون زندگی راحت زمان خودم رو نمیدیدم که الان بخوام برای بچه ها هم غصه بخورم
امسال سال کنکورمه کوچکترین فشار روی من یعنی دوهفته به عقب پرت شدن
یکی کمک کنه
خواستم مشاور بگیرم هیچکدومشون کوتاه نمیان
هر دوشون فکر میکنن قدیسه ان ولی بخدا اینجور مواقع مثل دوتا بچه مهدکودکی میشن که البته ممکنه هرکاری ازشون بربیاد
حالم دوباره بد شده
کلاس دارم ولی میترسم برم تنهاوشن بزارم چیزی بشه
حاضرم خودمو وسط بندازم ولی اتفاقی نیوفته
به مامانم یه بار گفتم طلاق بگیرید زد تو دهنم
اون اوقات خوش به این خطر نمی ارزه
ممکنه یه اتفاقی چلوی چشم بچه ها بیوفته
من فقط به خاطر اونا میگم
فکر کنم همه اش نظر بقیه است
چیکار کنیم
خیلی قبلا خوب و شاد بودیم
الان مامانم واقعا قدرنشناس شده
به مسافرتهامون میگه کلا سالی یه مسافرت بردی
درصورتی که ما به همون قانعیم
بابام همه کاری میکنه
ولی مامانم انگاری که تحت تاثیر بلاگر های اینستاست
خود بابامم مامانمو دیگه اصلا دوست نداره
توروخدا کمکم کنید دیگه حالم داره از استرس بهم میخوره