2821
2789
عنوان

یه کم دلداری

51 بازدید | 1 پست

دیروز رفتیم با دوستامون گردش ،همسرم گفت از همون جا گوسفند هم بگیریم برا روضه(هرسال روضه میخونیم , آبگوشت میدیم) تا ما گوسفند گرفتیم دیر شد  یعنی ساعتای ۴شد،بعد زنگ زدیم پدر شوهرم که بریم خونه ش هم  بکشش هم از رو حیاطش استفاده کنیم ،  گفت اینجا نمیشه(ما بالای خونه پدر شوهرمیم)من خودم گفتم بریم خونه مامانم،داداشم بکشش ،مامانمم گف بیایید مشکلی نیس! گوسفند خیلی بزرگ بود تا داداشم اینو کشت هلاک شد،حالا به اقام میگم تعارف کن به داداشم که یه کم گوشت برداره فقط یه بار گف حالا بردار !!دوستمم اونجا بود اونم گف همچینی تو گفتی منم بودم بر نمیداشتم ،بعد خیلی دیر وقت شد خواهرم دیگه حسابی غر غر کرد!!!!هم غر غرای خواهرم اعصاب م رو بهم ریخته بود هم اینکه اقام یه ذره عزت نگذاشت سر داداشم انگار داداشم وظیفه ش بود اومده بود قصابی کرده بود،حالا بچها یه عالمه کار دارم ولی دل و دماغ کار کردن رو ندارم فقط دراز کشیدم!!

2790
2823
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز