نگاه براقی داشت چشم دوخت به چهره ام و لب زد
تو روزای شادی دور ادم پر میشه از ادم کسایی که حتی نمیتونی فکرشو کنی همه کنارتن و جوری رفتار میکنن که انگار اب از اب تکون نخورده انگار نه انگار که تو تازه از سیاه چاله زندگیت در اومدی
نگاه میگیرم و چشم ریز کرده زل میزنم به غروب افتاب و همانجور که سنگی در رودخانه پرت میکنم میگم ؛من حتی همونارم نداشتم
سرش با ضرب به سمتم میچرخد و میگوید
؛چیارو نداشتی؟
پوزخندی میزنم و میگویم؛من حتی روز شادی هم نداشتم که ادمی بخواد اون لحظه کنارم باشه
ژین# آ