بیمارستان بستری بودم مرخص که شدم ب شوهرم گفتم اونجا از گشنگی مردم توام اصلا ب فکر نیستی و حتی یه ذره غذا هم نمیاوردی(ناگفته نمونه که لحنم تند بود) اونم عصبانی شد که بیا و ببین همینه که هست اگه خوشت نمیاد بسلامت من دوساعت خلاف کار کنم پول مهریت درمیارم اله بله فلان بیسان اونقد گفتو گفت دلم واقعا شیکست مگه من چی گفته بودم
تهشم گفت وقتی نیستی من عشق میکنم از بس زبونت درازه (منظورش موقعی ک بستری بودم)
خودمو کنترل کردم اشک نریزم تا رسیدم خونه رفتم تواتاق زدم زیر گریه چقدر ما زنا مظلومیم خدا لعنت کنه همچین مردایی رو
یعنی مث شوهر نامرد من کسی هم هست؟