بچه ها من با يكي نشون كردم بعد همه مراسمارو كرديم يه روز من بهش گفتم اون روز خسته ام ميرم خونه بابام دوش ميگيرم فرداش ميام بريم خونه خودمون(خونه خودمون تكميل نشده هيچي نداره و روز بعدش قراره از ايران بريم) گفت نه همون موقع بايد بياي منم گفتم باشه حالا پدرم مطلع شده از تصميمش ميگه چرا به من يه زنگ نزده پسره احترام بذاره و احازه بگيره ببرتت
منم به شوهرم گفتم ميگه مگه من بايد برا همه مسائل و تصميما زندگيم اجازه بگيرم حالا نه بابام كوتاه مياد ميگه اصلا حق نداري بري تا وقتي كه ميرين خارج
شوهرمم ميگه من به بابات ز نميزنم اجازه بگيرم