قبل مرگش همه کنارش جمع شده بودن جز من
بهم خبر ندادن داره میره
فقط گفتن
که مریضه شدید شوهرمم نذاشت ببینمش شهر دورم
فک کرد الکی میگم خودمم خبر نداشتم انقد مریض باشه
حالا از شوهرم دلخورم
چهل روز گذشته
گوشی و ساعت و انگشتر پدر بزرگم رو برا خودم برداشتم
حتی تو خوابمم نمیاد اصلا
حس میکنم
باهام قهره رفتم سرخاکش میگم باهام قهری به خواب همه رفتی جز من
قهری که ندیدمت آره 😭
با گوشیش به خودم زنگ میزنم
اسمش بیوفته کاش بود
گوشی رو بر می داشتم میگفتم آتاااااا جانم 😭