کلا خیلی پیش اومده من یه حرفی میزنم،بعد شوهرم خیلی قبول نمیکنه
ولی تا مادرش میگه قبول میکنه،
داییم از کربلا اومده،زنگ زدن دعوتمون کردن
اولش گفت نه من روم نمیشه
دیگه اصرار کردم گفتم فقط یکمی گفت باشه
بعدش دیگه خانوادم گفتن ممکنه ما شب نزیم،دیگه گفتیم اگر شما نمیاین ما هم نمیایم چون شوهر تنها روش نمیشه،
بعدش دیگه خانوادم گفتن ک میایم
دیکه ب شوهرم گفتم گفت نه دیه حوصلم نمیشه
بعدش دیدم مامانش یواشکی داره باهاش حرف میزنه
فک کنم داشت راضیش میکرد ک باهام بیاد
اونم عین پسرای مودب داشت حرف مامانش رو.گوش میداد
حالا میخام اگر بهم.گفت بریم من مخالفت کنم
نمیدونم مخالفت کنم یا نه!
بگم نمیام جون میخام از این ب بعد واسه حرف خودم ارزش قائل باشی
نه اینکه بقیه بگن