دختره عاشقش شده بود واقعا ولی کار از کار گذشته بود داییش گفت من بزرگ شدم زن میخوام نمیشه اینجوری بمونم
دختره هم یه شبه تغییر کرد شد یه ادم مرده
سخت بود واسش ولی باید خودشو جمع و جور میکرد و بفکر خودش بود خوده دختره همه کارای خواستگاری و عقد و عروسیشو کرد ولی حلالش نکرد بخاطر اینکه اون میدونست بچست باهاش بازی کرد