دیروز استامبولی پخته بودم و به حضرت عشق پیام دادم که ماست بخرن. طبق معمول گفتن چشم. ماست میش خریدن و دم در همسایه رو دیدن!
آقای همسایه گفته بود از این ماست ها نخرید.
پسر برادرم خودش گاو داره و میگم براتون بیاره یه سطل.
همسر جان الان داشتن میگفتن احتمالا فردا بیاره و هزینه اش رو حساب کنید ... که صدای زنگ اومد.
آقا پسرم رفت دم در و بعله یه سطل ماست تحویل گرفت.
اینقدر رویه ی ماست ضخیم بود که اول بار هر کس یه تیکه اش رو کَند و خورد.
بعد به صرافت افتادیم وزنش کنیم. ۳ و نیم کیلو بود. و البته دیگه هزینه رو هم آقایون با هم حساب میکنن.
ولییییی بچه ها😫😩😫😩
ماتم گرفتم. اگه قرار باشه از این ببعد از این ماست ها بیاد دم خونه
من اونقدرام آدم با اراده ای نیستمممم