سلام دوستان به تازگی کلاس هنری ثبت نام کردم برای اوقات فراغت تابستون ها اما کم کم از کلاس و رشته هنری که ثبت نام کردم خوشم اومد ، استاد هنرم خیلی مرد خوش اخلاق و خوش رویی امروز دو تا از همکلاسی هام که دخترم کلاس نیومدن غیبت کرده بودن بعد فقط من بودم و همکلاسی پسرم ، استاد گفت عجیب امروز چقدر خلوته بعد اینکه کلاس تموم شد من زیر بارون منتظر بودم آژانس بیاد استادم گفت کجا میری من برسونمت گفتم نه استاد ممنون ، گفت تعارف نکن سوارشو تا یک جایی میرسونمت چون دیرم هم شده بود و در آموزشگاه هم بسته بودن منم ناچارا سوار شدم اول میخواستم پشت بشینم چون صندلی جلو وسیله های خودش بود تا در پشت رو باز کردم گفت بیا جلو بشین وسایلش رو گذاشت پشت صندلی منم جلو نشستم یکم هم معذب شده بودم بعد بهم گفت چه آهنگی دوست داری هر آهنگی که دوست داری بزار منم گفتم فرقی نداره خودش یک آهنگ گذاشت وسط راه گفت گرسنه ات نیست منم با اینکه از صبح هیچی نخورده بودم رنگم شده بود شبیه گچ دیوار گفتم نه ماشین رو نگه داشت بستنی گرفت گفتم مرسی نمیخواد گفت بخور تا آخر که منو خونه رسوند یکسره حرف زد شما جای من بودین بهش شک نمیکردید؟!