گفت میرم باغ تا ۱۰شب بر میگردم.
گوشیش خاموش شده بود دوستاشم پیله کرده بودن شب بخوابن همونجا
اوایل زندگی بودو فکر نمیکرد حساس باشم و نگران شم.
منم ۳ شب رفتم در خونه پدرشوهرم به گریع که حتما تصادف کرده.
باردارم بودم.
تا ۶صبح هرجا که فکر میکردیم رفته باشه رفتیم نبود
ادرسشم نمیدونستیم.
دیگه من افتادم به زجه
ساعت ۸ صبح یهو اومد.
دید من و باباش دم در خونمون نشستیم به گریه.
گفت چیشده
باباش یکی زد تو گوشش.
و .....
دیگه درس عبرت شده
ماستم بخره میگه🤭