شوهرم یه ساله عقدیم منو به نزدیک ترین جا نبرده مسافرت
امروز گفتم بریم روستا های نزدیک تشمک بخوریم با یه فلاسک چایی و خوراکی
دهنشو برام کج کرد
فامیلای نشستن تو حیاط برا خواهرش تشک درست میکنن منم فقط باهاشون ناهار خوردم ظرفارو جمع کردم اومدم اتاق گرفتم خوابیدم حوصله ندارم میخوام گریه کنم
یکی از فامیلاشم اومده حتی نرفتم بهش سلام بدم اعصابم قاطیه