هوشنگ و فرهاد هر دو بیمار یک آسایشگاه روانی بودند.
یک روز همینطور که در کنار استخر قدم میزدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.
هوشنگ فورا به داخل استخر پرید و خود را به کف استخر رساند و فرهاد را نجات داد.
وقتی دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد تصمیم گرفت تا او را از آسایشگاه مرخص کند.
هوشنگ را صدا زد و به او گفت:من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم ، خبر خوب این است که میتوانی از آسایشگاه بیرون بروی زیرا با پریدن در استخر و نجات جان یک بیمار دیگر قابلیت عقلانی خود را برای واکنش نشان دادن به بحران ها نشان دادی و من به این نتیجه رسیدم که این عقل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست...😊
و اما خبر بد این است که بیماری که تو از غرق شدن نجاتش دادی بلافاصله بعد از اینکه از استخر بیرون آمد خودش را با کمربند حوله حمامش دار زد و متأسفانه وقتی که ما باخبر شدیم او مرده بود.
هوشنگ که به دقت به حرف های دکتر گوش میکرد گفت:اون خودش رو دار نزد ، من آویزونش کردم تا خشک بشه.😐
حالا کی مرخص میشم؟😊
بعضی ها همینقدر احمق هستند.....🙂
