کتابا و اتفاقات و پادکستا و دیدن ادمای موفق مطالعه تجربه و....
دیدمو عوض کرده دید من دختری که هنوز ۱۸ سالش کامل نشده
دختر سمپادی که فکر و ذهنش کنکور و پزشک شدن بود البته تا یه سال پیش
همه هنوزم انتظار پزشک شدن ازش دارن
به جز خودش:)
من از خودم انتظار تلاش کردن جنگیدن یاد گرفتن مهارتای جدیدبرای رسیدن به علاقم و چشم بستن روی حرفاو نظرای مردم و قدم برداشتن تو مسیر علاقمه
اینکه یهو اما با فکر تصمیم گرفتم از مدرسه به اون خوبی و اکادمیک قوی به اسم فرزانگان(تیزهوشان)در بیام تا بتونم یه قدم یه سمت علاقم برم
اینکه اینارو اینجا مینویسم برای خودم بعدا بیام ببینم اگه موفق شده بودم بگم افرین که نترسیدی افرین که انقدر اروم بودی و نظر بقیه باعث نشد از مسیرت جدا شی بگم
ولی من همین جا همین ساعت دمه صبح میخوام بگم که میتونم قطعا میتونم وقتی تلاش درست و بجا کنم وقتی چیزی که میخوام از ته دلمه و علاقمه قطعا همونی میشه که میخوام همون چیزی که دلی ارومم میکنه روحمو ارضا میکنه و منو واسه جنگیدن واسش خسته نمیکنه بلکه پرو و پروترم میکنه
باید به خودم بگم عاشق این منم این منی که الان ساختم این منی که نمیترسه این منی که همه چیزو رها کرده این منی که حرف بقیه واسش مهم نیست
این من متفاوت و دیوونه:)
پ.ن :این تاپیک صرفا برای دل خودم و دفتر خاطرات منه:)
پس اگه نخونی و بگی طولانیه ناراحت نمیشم😁