یه شب تا صبح بیدار بودم وقتی ک افتاب طلوع کرد منم از دلم بیرونش کردم و
عهد بستم اولی اینکه دیگه زندگیمو صرفش نکنم و ب ایندم فکر کنم
حالا نامزد دارم خیلی دوسم داره منم همین طور ولی
حالا فکر میکنم ک قابل بخشش نیست چون اون یه حسی رو درونم کشت ک شاید دیگه هیچ وقت برنگرده
دیگه نمیتونم ب کسی ابراز احساسات کنم منو نامزدم ب مشکل خوردیم ک من بی احساسم مو دوسش ندارم ولی من واقعا دوسش دارم
نمیتونم ببخشم باعث و بانیشو