یخ زیر لب گفت :(چه فایده که زندگی کنی و کسی را دوست نداشته باشی ؟چه فایده که کسی را دوست داشته باشی ولی نگاهش نکنی!) روزها یخ به آفتاب نگاه می کرد. خورشید و درخت می دیدند که هر روز کوچک و کوچک تر می شود. یخ لذت می برد ،ولی خورشید نگران بود. یک روز که خورشید از خواب بیدار شد تکه ی یخ را ندید. نزدیک شد. از جای یخ ،جوی کوچکی جاری شده بود. جوی کوچک مدتی که رفت، توی زمین ناپدید شد. چند روز بعد، از همان جا، یک گل زیبا به رنگ زرد، به شکل خورشید رویید.هر جایی که آفتاب می رفت، گل هم با او می چرخید و به او نگاه می کرد.گل آفتاب گردان هنوز خورشید را دوست دارد، او هنوز عاشق خورشید است. ❤️✨
لحظه های خوبی بودن ولی دیگه نیستن مرده ان و جنازه اشون سرده و حتی نمی تونی با داغی اشکات زنده اشون کنی. امروز یا فردا چه فرقی داره؟بالاخره فراموش میشن.با آدم جدید آدم قبلی رو فراموش می کنی پس زنده شدن این جنازه دیگه فایده ای نداره. همونطور که برگشتن من و دوستی با من. دیگه با اکانتم نمیام پس اگه تگم کردین یا سوالی داشتین یا دوست می خواستین بقیه هستن و جای خالی همه چیز رو پر می کنن. و فقط وقتی که خوابی میتونم بهت راستشو بگم هر چقدر که قرار باشه به خاطرش ضربه بخوری مهم نیست من هیولا نیستم فقط قراره به خاطر محافظت ازت آدم بده داستان باشم برام مهم نیست که فردا قراره گریه کنی اگه کارم رو درست انجام دادم پس گریه کن ای کاش می فهمیدی من پارچه نیستم که منو طبق الگو و استاندارد خودت در بیاری این هیچ ربطی به اینکه دوستت دارم نداره این زنجیر هیچ وقت معنی عشق نمیده توجیه بردگی مدرنه همین