سلام
یه دختر 18سالم و تو 16سالگی عقد کردم و تو 16سالگی ازدواج کردم و شوهرمم 27سالشه
از اول ازدواجم زندونیه خونه بودم و هیچوقت بیرون نبردتم، جرات ندارم پنجره رو باز کنم تا یه هوابیاد تو خونه نه اینکه از شوهرم میترسم نه اما میترسم قهر کنه خیلی کینه ایه ما کلا شیش ماه عقد بودیم چهارماهشو همسرم قهر بود، گوشی ندارم، برام خریده بود عقدمون اما خیلی بدبین و بددله همیشه گوشیمو میگشت، منم یسری دوستم عکس شوهرشو واسم فرستاده بود، بعد شوهرم دید و بعدش گوشیمو فروخت. این قضیه مال دوهفته قبل عروسیم بود همه بهم گفتن همینجا تمومش کن، اما من چون خیلی دوسش دارم هنوزم با همون وضع راضی شدم به عروسی اما تازه فهمیدم اصلش بعد از عروسیه
هیچوقت تا سرکوچه منو نبرد، هروقت آورد خونه مامانم ظهر ساعت یک و دو که هیچکس تو کوچه نیست و شبم ساعت یک اومد دنبالم که خدای نکرده کسی نبینه که این آقا زن داره، خیلی رفیق بازه خیلی
هرجا رفتم فقط با مادرشوهرم، دیگه روم نمیشد زنگ بزنم بگم مامان جان بیا منو ببر فلان جا آخه تا کی اون که نوکر من نیست که، شوهرمم هروقت بهش گفتم بیا منو ببر فلانجا، ببر بیرون، همیشه بهم میگفت کار دارم، هردفعه هم باهاش حرف زدم چه آروم و منطقی،چه با اعصبانیت هردفعه جوابم شد اینکه همینی که هست نمیخوای برو
دوساله باهاش راه اومدم، درکش کردم، خرج نکردم یعنی کردم ولی به اندازه، بیشتر سعی کردم اذیتش نکنم تو این اوضاع هواشو داشته باشم
اما هیچوقت ندید منو، کارامو ندید، همیشه سکوت صبح رفت و شب ساعت یک و دو یا بعضی وقتا سه برگشت خونه،هیچوقت پیش خودش فکر نکرد که من از صبح تا شب تنهاش گذاشتم درم که قفل تا کی چشمش به در باشه،یا حداقل فقط حالمو بپرسه ببینه زندم یا مردم
هروقت ازش پرسیدم کجایی بهم گفت نپرسی میگم ولی از پرسیدن بدم میاد من گفتم تنها که نیستی الان باید بگی، نپرسیدم نگفت، پرسیدم نگفت
الانم یک ماه و نیمه قهرم خونه بابامم یبارم اومدم اونبارم شد یه ماه اومدن دنبالم اما هیچ تغییری نداد تو اخلاقش، نمیگم فقط اون مقصره منم مقصرم اما
من فقط ازش محبت و توجه میخوام نمیخوام یجوری بشه که توجه و محبت رو گدایی کنم
الانم که اینجام هنوزه خبری نشده ازشون
اصلا روز اول مادرشوهرم به مامانم زنگ زده بود گفت یه ده روز از هم دور باشن قدر همو میدونن
ببخشید زیاد حرف زدم، داستان زندگیه من میشه یه کتاب
لطفا اگه تجربه داشتین بگین چیکار کنم😔