مامانم وایستاده بالاسرم هی غر هی غر کاش چنین مادری نداشتم کاش وقتی مثل نامادریه چرا ناشکری؟؟؟
لعنت بهشون ک نزاشتن برم دانشگاه عروسم کردن ـحالا مم شدم اسیر این خانواده با ی بچه
ـمتنفرم ازشون ـچی بودن ــ حالم از دشمنم اینقدر بهم نپیخوره کلی از مادرم چرادـچون خیلی حرف بارم کرد ب ناحق ـخیلی
خیلی من ب خاطر اینهی اشتی کردم چون جای من اون شهر غریب نبود ابهت من و شان من اون ازدواج نبود ـمنو عروس کردن حالا میگ وای وای شهرت چقدر گرمه ـعق بدم میاد از شهرتون ــخوب بی وجدان دخترت اینجور اسیر کردی بعد لاف میزنی ـــ
شب روز خونش تمیز میکنم اینقدرتنبله امشب با ظهری غذا درست کردم باز ناشکره میگ توکار نمیکنی
ـ بی احترامی میکنه هی میاد توواتاق
خوش ندارم مادرم ببینم و کلام کنم ولا خوش ندارمـــ
یک ساعت پیش دایم زنگ زده بعد میگه به دای حتما اون جریان گفتی (مامان جانم حالش بده)میگم ن نگفتم باز میگ گفتی ؟؟؟
ــدوباره میگه توو ب دای گفتی ؟ ـ میگم ن جیغ زدم فقد نصیحت نکنید چون من خودم عقل شعور دارم ادم خوب بد تشخیص بدم ابجیم همیشه میگ مامانی احترام توونداره!!
دیگ بهم ثابت شده من ک راه برگشت ندارم خوش هم ندارم برگردم پیش شوهرم
فقد مامانم کفری میکنه منو 😭