+ او هم شما را می خواست؟
به اندازه یک قرن ساکت ماند...
بعد گفت: «هیچوقت مطمئن نشدم!»
( تا قبل رفتنش مطمعا بودم عاشقمه از مطمعا هم یه چیزی اونور تر یعنی سلول به سلول باور داشتم وقتی گفت دیگه دوسم نداری مثل یک شُک بود ... کم کم با مرور زمان شَک کردم به همه چی به عشقش به دوس داشتنش و الان با وجود تموم دلتنگیام اون عشقو تویه دلم دفن کردم ....
اگر اگر ذره ای اطمینان داشتم عاشقمه همین الان بهش زنگ میزدم ... ولی میترسم از اینکه مثل روز آخر بگه : نمیخواد زنگ بزنی همینجا بگو ........... همینقدر یخ همینقدر خالی از محبت ...