من و مامانم و خالم اومدیم خونه مادربزرگم روستاس خونه داییم ۲۰۰ متر بالاتر
دخترداییم دوسالش داشت از در بیرون میدید یهو گفت مامانم خندید بهم
بعد اومد بغل مامانم و پوستش سیاه شد
هی میگفت مامانم داره پنجره میزنه
زنگ زدم زنداییم گفت من خونم و بیرون نیومدم
حالا هی میگه صدام میکنه مامانم
چیکار کنم پسرمم سه سالش خوابیده
به مامانم میگم پاشو بریم خونمون شهر و یک ساعت تا اینجا فاصله داره
میگه نه شب و خطرناک
یعنی روح بود🤕