شب که میشه...
یه سیلی از افکار به سمتم هجوم میاره
ناراحتی ها و دغدغه ها یهو بیرون میریزن و پدیدار میشن...
مشکلات خودم و مشکلات بقیه، حس ها، فکر ها، آرزو ها، اشک ها و لبخند ها، تلاش ها، درد ها، خاطرات خوب و بد ، دلتنگی ها، عشق به افراد مهم زندگیم و اینکه چقدر برام با ارزشن ، آرزو هایی که برای دیگران دارم ، افرادی که باهاشون آشنا شدم یا قراره در آینده باهاشون آشنا بشم ، کارهایی که هنوز تجربش نکردم ، فانتزی ها و حس های خوب تجربه شده و نشده ، درست مثل یه تله فیلم که موسیقی متنش صدای یه پیانو عه از جلو چشمم رد میشن
و خدایی که به شدت کافیست و تسکین دهنده ی قلبمه، تمام افکارم رو میخونه و میدونه علت شب بیداری اکثر آدم ها چیه...