دوستم گفت رفته خاستگاری،قطعیم هست داره زن میگیره
ی جوریم،شوکم،ناراحتم،عصبیم،بیتفاوتم ،نمیدونم چجوریم ولی خوب نیستم
ی لحظه بدنم تب کرد،حتی ی دردبدی تو شکمم حس کردم،بغض بدی توگلومه
ناخوادگاه همه خاطرات،حرفاش،حرفامون،ارزوهامون،وقتی دستمو گرفت گفت تا تهش باهاتم،شوخیامون،قهرو اشتیا،برنامه ریزیا هممممش اومد جلو چشمم
این چن روزه همش دست ب دعا بودم ک پشیمون ش ک بگه دلتنگم ن ،ولی کلا برعکس شد
فکراینکه حرفاش کاراش برا یکی دیگه میشه اذیتم میکنه بدبختی اینکه همکاریم همش میبینمش،همین ک شوار سرویس میشم حس خوبی میگیرم ک اونم اونجاست،حتی امروز ی لحظه چشم تو چشم شدیم
خدا ازاین جورادما نگذره،ادمایی ک فقط تظاهرن،ک عشقو نمیفهمن،دوست داشتنو نمیفهمن،کلمه بکلمه حرفاشون فقط تظاهره،دلی نیست،اگه بود الان با من بود ن کسی دیگه،ی سریا فقط میخوان ازدواج کنن همین
نمیبخشمش ،هیییچ وقت