اونجور جمله ای ندارم یه خاطره تعریف میکنم که بخدا کلمه به کلمه اش اتفاق افتاد🤦♀️
تو عروسی دخترداییم طبق گرفته بودم رو سرم یهو تو حیاط پام رفت تو کنتور اب و رفتم پایین
کاش،میفتادم یهو پنجاه سانت کوتاه شدم😄
اهنگ و اینا یهو وایساد🤦♀️ سریع خودمو جمع جور کردم و رفتم
فرداش ک خونه داییم بودیم یهو مادر داماد اومد اونجا گفت اون دختره ک پاش رفت تو کنتور خوبه؟
😐
دلم خوش بود شاید نشناختن منو
تازه بعد چند سال ک رفتم خونه داییم و اون زنه رو دیدم گفت عه
تو همونی که تو عروسی پسرم پات رفت تو کنتور؟
😐😐
گفتم بله
تازه مامانم کلی بعد اون رفت خونه داییم مادر پسره بازم احوالمو از مامانم گرفت گفت دخترت که پاش تو کنتور چطوره چکار میکنه
یعنی رسوای عالمم کرد😄😄