دارم تو ناراحتی و بدبختی میسوزم
اومدم شهرستان ، دنبال شوهرم
با دخترم موندیم هتل ، شوهرم حتی نیومد مارو ببینه
راستش تنهایی میترسم اینجا، میخوام برگردم تهران
خانواده ی خودم اصلا عین خیالشون نیست ، برادر دارم ، پدر دارم ، مادر دارم ، چقدر بیتفاوت و بی مسئولیت
دلم به درد میاد از این حجم تنهایی و بی کسیم
انتظار دارم زنگ بزنن به شوهرم ، به خانوادش، بگن عروس جوونتونو ول کردین امان خدا تو شهر غریب
اونا بفهمن منم کسی پشتمه
بلکه کمی جمع و جور کردن خودشونو
چسبیدن به پسراشون
مامانم کلا وقتی کسی خونه نیست زنگ میزنه ، تا بقیه نفهمن هیچی رو
انقدر این زن بدجنس و خبیثه