عمم تعریف میکنه که موقع خواب میرفته تو آشپزخونه و ظرفا رو میریخته بیرون با سروصدا
چراغا زود به زود میسوختن و شبا صدای خنده و پچ پچ میومده و همه میشنیدن
ازون بدتر اتفاقای بدی که برای اعضای خونه میفتاد، بیماری و ...
شروع شد.
تا اینکه پدربزرگم تصمیم گرفتن دوباره برن احضارش کنن و اسیرش کنن....