ازدواج زوری بود حالا به هر دلایلی مادرم چیزی میشه شوهرمو نفرین میکنه فراریم داد برا ازدواج ولی بهم دست نزد قبل محرمیت اصلا
مرگشو از خدا میخواد
منم ساعت ها به فکر فرو میرم
صحنه ای که مامانم میگه تیکه تیکه بشه زیر ماشین شوهرت میاد جلو چشمم به خودم میام میبینم صورتم پر اشکه و من دارم گریه میکنم
چیکار کنم آروم شم دعایی صدقه ای چیزیهیلی بهش وابسته
خیلیی شده تموم وجودم
خواهر برادر ندارم تموم زندگیم شده دوران عقدم یه ساله