نه من واقعا آسایش و آرامش ندارم دخترم ۱۰ سالشه بچه ی دوم نمیخواستم دخترم انقدر گریه کرد و التماس کرد
دخترم تازه از آبو گل در آومده بود دیگه احساس میکردم وقتشه وایه خودمم وقت بزارم که با اصرار دخترم دوباره باردار شدم
دخترم خیلی به من وابسته بود بدون من جایی نمیرفت و نمیموند نه کلاس نه مهد مدرسه هم به زور میرفت الانم به هیچ کلاسی علاقه نداره بنویسم هیچ مسئولیتی در حد خودش قبول نمیکنه
پسرمم ۳سالش نشده ولی خیلی اکتیو و شیطونه اصلا یه جا بند نمیشه از هیچ چی سیر نمیشه میبرمش خانه بازی دیگه بیرون آوردنش با خداس میبرمش پارک از رو تاپ پایین نمیاد کسی سوار شه یا بریم خونه
یه بار مادر شوهرم میگفت چرا این بچه رو پارک نمیبری میگفتم اخه خونه نمیاد میگفت مگه میشه بلاخره بچه خسته میشه برده بودش پارک بعد ۳ساعت نتونست راضیش کنه از تاپ پایین بیاد
بچه رو کشون کشون و باداد و بیداد آورد خونه تاشب جیغ میزد که منو ببر پارک