اینی که میخوام تعریف کنم مال دخترداییم هست
شهرما امنیت نداره بعد ساعت ۹:۳۰شب دخترداییم و خواهرشوهرش رفته بودن پارچه بخرن میخواستن برگردن خونه دخترداییم به خواهرشوهرش،گفته زنگ بزن امیر(شوهرخواهرشوهرش) بیاد دنبالمون الان دیروقته خواهر شوهرش گفته نه تاکسی میگیریم بعد تاکسی گرفتن تاکسی یک مرد۳۰-۴۰ ساله بوده (یک راه بوذه که مثلا تو ده دقیقه ای میرسیدی به مقصد اونا رو از اون راه نبرده رفته شهر رو دور زده از یک جایی خلوت خلوت برده که یک ساعت راه بوده تا برسن خونه مریم(خواهرش). )دخترداییم میگه جوری خلوت بوده که پشه پر نمی زده بعد به ما گفته شما کارمند هستین؟ اوناهم گفتن نه دخترداییم زو رسوندن خونه مریم اینا بعد این گفته بیا تو رو برسونیم خواهرشوهره قبول نکرده که خواب بچم خراب میشه فقط به دخترداییم گفته پلاک ماشین رو بگیر و به من زنگ بزن تا ما برسیم
پ.ن:خونه مریم با خواهرشوهر دخترداییم یکم فاصله داره اونا اول کوچه هستند اینا آخره کوچه . ولی اون رفته از جامی دور زده تا برسه سعدی
پ.ن:الان دخترداییم روزی صد دفعه خدا رو شکر میکنه که خواهرشوهره سالمه واگرنه خانواده شوهرش زندش نمیزاشتن