الانم بابام میگ تا پدرشو در نیارم ول نمیکنم،چون واقعا شوهر من تموم زندگی خونوادشو با من مخلوط کرده....کلا همه روزمرگی اش غذا حمام مسواک خاب همه چی پایینه و تصمیماتش زیر نظر خونوادشه..../
من همیشع ی صندلی واسم کم بود ،کتم واسم تنگ بود ، کفشام برام کوچیک بود،ساعتم خواب میموند و من ازش جلوتر حرکت میکردم .دنیا برا من جای کوچیکیع ،احساس میکنم همع جا بستس و نمیتونم نفس بکشم، انگار همع این لحظع هارو قبلا دیدم، درختا، صدای ابشار،قورباغه ها، اونارو زمانی میبینم ک در حال مردنم/