2777
2789

  فاصلشون چقدره 

💙 خدایا به تو توکل کردم خداجونم مواظب زندگیم باش 💙 بهترینهارو برامون رقم بزن 💙یه صلوات برا خوشبختیم میفرستی 😍 اگه فرستادی مرسی 😍خدااایا عااااشقتم خدایا شکرت بخاطر همه چی 

خدا همه بچه هارو حفظ کنه تنشون سالم باشه تا دلشون میخواد فضولی کنن

ببرشون خانه بازی معتبری چندساعت واسه خودت باش

؟🤱🏻اَللّهُمَّ صَلِّ عَلیفاطِمَه وَ اَبیها وَ بَعْلِها وَ بَنیها وَسِرِّ الْمُسْتَوْدَعِ فیها بِعَدَدِ ما اَحَاطَ بِهِ عِلْمُکَ

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

کاش این مسئله حل میشد

وقتی یک مادر میگه خسته م فوری ده نفر نریزن سرش که ما دنبال بچه ایم بچه دار نمیشیم شماها چرا ناشکرین


یهنی یک مادر حق نداره بگه خسته م چون بچه داره و نعمته؟

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها سالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!
چرا واقعا اینجوریه  اگه شوهرم شبا که میاد بگه می‌دونم خسته میشی یه خسته نباشید بگه بخدا که دلم ...

به منم میگفت

یک هفته بخدا فقط یک هفته اعتصاب کردم موندم تو اتاق خواب و گفتم کار به هیچی ندارم 

خودش و بچه هام دیوونه شده بودن، از سرکار خسته میومد ناهار و شام می‌پخت و ظرف می‌شست، حتی خرید خونه

دیگه به خوب که به غلط کردن افتادن کارا رو دست گرفتم

الهی آن ده که آن به
معلومه، کار خونه کسل کننده هست بدون حقوق و مزایا انگار بیگاری میکنم، همه هم طلبکارن ازم

مخصوصا شوهر🥲🥲🥲

چه ها با جـــــــان خود♡. دور از رخ جانان خــــــود کردم. مگــــر دشمن کند این ها. ♡ک من با جــــــان خود کردم.♡ طبیبم گفت درمانی ندارد درد مهجوری♡. غلط میگفت♡. خود را کشتـــــــــم و درمــــــان خود کردم♡. ☆به قول شاعر ☆شبهای هجر را گذرانده ایم و زنده ایم..... ♡مارا به سخت جانیه خویش این گمان نبود♡

من. یه دختر دو سال و ۹ ماهه

دارم

و یه پسر ۶ ماهه....

شهر همسرم زیست میکنم سالی یکبار خانوادمو می بینم

صفر تا صد بچه ها با خودمه...


گاهی فکر میکنم  چی شد ک اینطوری شدم 

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها سالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!
فاصله سنی شون کمه یه سره با هم بحث دارن  از یه طرف رسیدگی به دو تا بچه از یه طرف رسیدگی به امو ...

ولی وقتی بچه هات بزرگ بشن، دلت برا همین روزا تنگ میشه 

الهی آن ده که آن به
به منم میگفت یک هفته بخدا فقط یک هفته اعتصاب کردم موندم تو اتاق خواب و گفتم کار به هیچی ندارم  ...

برای من برعکس شد می‌رفت غذا از رستوران می‌خرید میخورد تو همون ظرف ...خوراکی می‌گرفت چیپس پفک می‌آمد میخورد ..می‌رفت بیرون شب می‌آمد و....

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792