گفتم؛
تا حالا به شکستن قشنگ ترین چیز کریستالی که برای خودت خریدی فکر کردی؟
اینکه اگه یک روزی از دستت رها شد و کف سرامیک اتاقت پخش شد و تیکه هایش به گونه ای خرد شد که از ذرات نمک هم کوچک ترند چه حس گذرایی در وجودت رخ میدهد،در ذهنت چه میگذرد و چشمانت خشمگین میشوند یا اشک الود؟
بله من یک چیزی را به تو میگویم دوست من ،همه ما اولش خشمگین میشویم ،خود را محاکمه میکنیم،از نظر خودمان دست و پا چلفتی ترین ادم روی زمینم اما کمی بعد با خودمان کلنجار میرویم ،کف اتاق را مانند روز اولش میکنیم انگار که هیچ چیزی در ثانیه های قبل رخ نداده است
و میگوییم اتفاق است دیگر نمیشود جلویش را گرفت و روزهایی می اید که دیگر یادمان نمی اید همچین کریستالی داشته ایم و ممکن است فردای ان روز یک کریستال قشنگ تر هم جایگزینش کنیم
یکی نگاهم کرد و گفت؛سال ها پیش یک سگ داشتم اولش از او متنفر بودم ،هدیه ای از جانب برادرم بود ،خیلی کوچک و ترسو بود ،دلم نمیخواست به او نزدیک شوم اما بعد ها نیمه ای از وجودم شد هشت سال از رفتنش میگذرد نه فراموشش کردم نه عکس هایش را در تلفن همراهم پاک کردم ،حتی با یاداوریش بارها گریستن و دلتنگی عجیبی پیدا کردم
نگاهش کردم و گفتم؛منم یادم نرفته بود اما ادم گاهی مجبور میشود نقاب بیخیالی را انقدر محکم بر چهره بزند به امید انکه شاید روزی کسی چیزی که دوست داشت را فراموش کند یا از ان دست بکشد
#ژین آ