ی دختر عروس اقوام شوهرم هست خیلی پدرش پولداره و الآنم شوهرش وضعش خوبه و هیچی برای این خانوم من نمیزارع و تمام وقت گوش به فرمانشه....من از اول حس خوبی به این دختره نداشتم از من چهار سال کوچکتره و قصد دوستی باهاش نداشتم ولی این همش هی خودشو دعوت میکرد خونم نه برای شام و ناهار برای سر زدن منم سه بار اول با خوشرویی میگفتم بیا ولی گاهی پیش میومد میوه نداشتم این ک خبر میداد میاد خیلی استرس میگرفتم تا شوهرمو راضی میکردم برم بگیره خون به جگر میشدم آخه خسیسه حالا بحس شوهرم نیس.....گفتم ک بدونید مدام من قبل اومدن خانوم باید استرس میکشیدم وقتی هم که میومد برای دیدن من نبود ک برای تعریف از شوهرش و خانوادش و اینکه چی براش میخرن و از تفریحاتش میگفت با غرور ادامه.....