رمان درباره ی دختریه که زیاد با خوانوادش خوب نیست
این خانم دکتر تو یه شهری جدااز خوانوادش زندگی میکنه
قراره برای یه مدتی بره دیدن مادرش اما قبلش با دوستش یه شب میره شهر بازی اگه درست یادم باشه اونجا با یه پسره ودوستش دعواش میشن.اون شب میگذره وقتی که برای دیدن مادرش میره مجبورن باید خوانوادشم تحمل کنه
اونجاست دقیقا دوباره اون پسره رومیبینه .پسر داستانمون
پلیسه وازقضاسرگرد این دوتا میشن دشمنای خونی اما طی
اتفاقاتی پسره عاشق دختره میشه اما دختره زیاد علاقه ی خاصی بهش نداره آخرای داستان دخترم عاشقش میشه
خیلی عاشقونست یه بار خوندمش الآنم اسمش یادم نیست