2777
2789
عنوان

*****جذب گروهی*****

| مشاهده متن کامل بحث + 89276 بازدید | 6783 پست

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

قلب دختر از عشق بود، پاهایش از استواری و دست هایش از دعا. اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود. پس کیسه ی شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را در کشید. ریسمان نا امیدی را دور زندگی دختر پیچید، دور قلب و استواری و دعاهایش نا امیدی پیله ای شد و دختر، کرم کوچک ناتوانی. خدا فرشته های امید را فرستاد تا کلاف نا امیدی را باز کنند، اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد. دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت:” نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود.” شیطان می خندید و درو کلاف نا امیدی می چرخید. شیطان بود که می گفت:” نه، باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود.” خدا پروانه ای را فرستاد تا پیامی را به دختر برساند.پروانه بر شاخه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد که این پروانه نیز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پیله ای . اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به در آید، پس انسان نیز می تواند. خدا گفت:گ نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را باز کنند.” دختر نخستین گره را باز کرد و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و نه پیله ای و نه کلافی. هنگامی که دختر از پیله ی نا امیدی به در آمد، شیطان مدتها بود که گریخته بود.
امید در زندگی بشر به همان میزان اهمیت دارد که بال برای پرندگان.” ویکتور هوگو”
زندگی خالی نیست ، مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست ، آری تا شقایق هست ،زندگی باید کرد...🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن. یک چکاوک در مرغزار شروع به نغمه سرایی کرد! اما مرد نشنید. مرد فریاد بر آورد: خدایا با من حرف بزن. آذرخش در آسمان غرید. اما مرد اعتنایی نکرد. مرد به اطراف خود نگریست و گفت: خدایا می خواهم تو را ببینم پس تو کجایی؟ ستاره بدرخشید اما مرد به آن بی توجه بود. مرد فریاد کشید: خدایا پس کو معجزه هایت؟ معجزه ای به من نشان بده. نوزادی چشم به جهان گشود. اما مرد متوجه آن نشد. مرد نومیدانه ناله سر داد و باز فریاد زد: خدایا خودت را در برابر من نمایان ساز و بگذار تو را ببینم، از تو خواهش می کنم. پروانه ای روی دست مرد نشست اما او پروانه را پراند و در حالی که مایوسانه بر این پندار بود که خدا به او هیچ توجهی ندارد و از پس این همه استغاثه و نیاز هیچ پیغامی دریافت ننموده سر به زیر افکنده و آن جا را ترک کرد.
زندگی خالی نیست ، مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست ، آری تا شقایق هست ،زندگی باید کرد...🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792