2777
2789
عنوان

*****جذب گروهی*****

| مشاهده متن کامل بحث + 89276 بازدید | 6783 پست

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

قلب دختر از عشق بود، پاهایش از استواری و دست هایش از دعا. اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود. پس کیسه ی شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را در کشید. ریسمان نا امیدی را دور زندگی دختر پیچید، دور قلب و استواری و دعاهایش نا امیدی پیله ای شد و دختر، کرم کوچک ناتوانی. خدا فرشته های امید را فرستاد تا کلاف نا امیدی را باز کنند، اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد. دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت:” نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود.” شیطان می خندید و درو کلاف نا امیدی می چرخید. شیطان بود که می گفت:” نه، باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود.” خدا پروانه ای را فرستاد تا پیامی را به دختر برساند.پروانه بر شاخه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد که این پروانه نیز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پیله ای . اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به در آید، پس انسان نیز می تواند. خدا گفت:گ نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را باز کنند.” دختر نخستین گره را باز کرد و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و نه پیله ای و نه کلافی. هنگامی که دختر از پیله ی نا امیدی به در آمد، شیطان مدتها بود که گریخته بود.
امید در زندگی بشر به همان میزان اهمیت دارد که بال برای پرندگان.” ویکتور هوگو”
زندگی خالی نیست ، مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست ، آری تا شقایق هست ،زندگی باید کرد...🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن. یک چکاوک در مرغزار شروع به نغمه سرایی کرد! اما مرد نشنید. مرد فریاد بر آورد: خدایا با من حرف بزن. آذرخش در آسمان غرید. اما مرد اعتنایی نکرد. مرد به اطراف خود نگریست و گفت: خدایا می خواهم تو را ببینم پس تو کجایی؟ ستاره بدرخشید اما مرد به آن بی توجه بود. مرد فریاد کشید: خدایا پس کو معجزه هایت؟ معجزه ای به من نشان بده. نوزادی چشم به جهان گشود. اما مرد متوجه آن نشد. مرد نومیدانه ناله سر داد و باز فریاد زد: خدایا خودت را در برابر من نمایان ساز و بگذار تو را ببینم، از تو خواهش می کنم. پروانه ای روی دست مرد نشست اما او پروانه را پراند و در حالی که مایوسانه بر این پندار بود که خدا به او هیچ توجهی ندارد و از پس این همه استغاثه و نیاز هیچ پیغامی دریافت ننموده سر به زیر افکنده و آن جا را ترک کرد.
زندگی خالی نیست ، مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست ، آری تا شقایق هست ،زندگی باید کرد...🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز