به هیچکس هیچکس حتی صمیمی ترین رفیقمم و خانوادم حرفای دلم رو نزنم،افکار و عقایدم رو بیان نکنم
به هیچکس دل نبندم
عین یه کوه محکم باشم و روی پای خودم وایستم
رازهای زندگیم رو جلوشون بیان نکنم
احساساتم رو نشون ندم
بغضم گرفته از این موضوع
هرچی که بود گذشت و من الان برام تجربه شد
تجربه ای که داخل 18 سالگیم امروز متوجهش شدم
چون دارم اشکای خودم رو میبینم حس میکنم هیچکس و هیچ ادمی ارزشش رو نداره
چرا من باید بخاطر یه ادم دیگه حتی یه قطره اشک بریزم؟
همیشه میگفتم دلم میخواد عشق رو تجربه کنم،چون تاحالا دچارش نشدم عاشق نشدم هنوزم همینطورم و بعنوان تجربه خیلی خوبه دراینده اون رو بچشم اما به هیچ عنوان دل نبندم که بعدا یوقت اتفاقی افتاد ضربه بخورم چون به ادمای این دنیا هیچ حسابی نیست
یه دختر مستقل میخوام باشم که فقط و فقط به فکر موفقیت خودشه
نمیدونم برای فهمیدن اینها دیر بود یا نه اما خوشحالم که بالاخره فهمیدم
ادمها زمانی که هدفهاتو افکارت رو وعقایدت رو میدونن گاهی از همونا بعنوان نقطه ضعف استفاده میکنن یا به تمسخر میگیرنشون پس نباید گذاشت که بفهمن
میدونم سخته خیلیم سخته اونم برای منی که روابط اجتماعی بشدت بالایی داشتم الانم نمیخوام عوضش کنم اما دیگه مثل سابق به ادمای دور و برم اعتماد نمیکنم
دیگه تصمیم دارم به کسی نگم حرفای ته دلم رو بجز خدای خودم که میشنوه و بالای سرمه
ابروی من،عزت و خواری من همه و همه دست اونه نه بنده هاش پس من ترسی نخواهم داشت
یروز اونقدر قوی و مستقل باید بشم که به هیچکس نیازی نداشته باشم بلکه خودم به یه نیازمند کمک کنم
بزرگترین شکست زندگی من تا به الان،یعنی کنکورم این درس رو به من داد،برای همین فکر میکنم پشت کنکور موندن من تجربه های زیادی رو نصیب من کرد
امروز از ته دلم خداروشاکرم که چندروز قبل از تولد 18 سالگیم متوجه همه اینها شدم و به بلوغ رسیدم
خدایا شکرت...
الهی،بی همگان به سر شود،بی تو به سر نمیشود