ما خونه بودیم و اون یکاری کرده بود ک خیلییی بد بود من هیچس نگفتم هی میگفتم بیا پیشم نمیومد منم عصبی شدم ۲ شب از خونه رفتم بیزون ک بیام خونه ی خودمون یهو اومد دنبالم و گفت سوار شو و کلی زد تو صورتم بعدشم مجبورش کردم ببرتم دکتر حالم ازش بهممیخوره ولی چیزی بهش نگفتم چیکار کنم
خدایا «حیات» ما رو چنان قرار بده ک در « ممات»ما «مردم» اندوهگین و«هرزهگان»شادمان شوند. وهذا یوم فرحت به آل زیاد و آل مروان! من هموطنانی در ترکیه ،سوریه،یمن،امریکا،فلسطین،عراق ،فرانسه ،لبنان و... دارم و بیگانگانی در شهرهای ایرانم 💔همین قدر تلخ💔.