بچها من ی خواستگار داشتم که بقول خودش خیلی دوسم داشت ینی توشهرمون سرباز بود من جنوبی اون ترک اراکی ومن بار اول نمیدونستم خیلی اصرار داشت که سریع تر بیاد نامزد ونشونو و از این حرفا پسر خوبیم بود ولی حرفاش میزد تو ذوقم مثلا میگف اگه خونوادت قبول نکردن باید فرار کنیم داداشم زن داداشمو دزدید تا خانواده دختره راضی شدن بعد میگف ما خیلی محجبه ایم یجاهم گف دوتا زن داداش دارم میان خونه مادرم اذیت میشه ظرفارو نمیشورن وفلان تو باید باهاشون فرق کنی البته اینایی ک میگم مهم نیس زیاد امامن چون شناختی ازشون نداشتم ومدت کمی باهاش بودم خیلی میترسیدم میگف تو منوتنها بزاری من خودمو میکشم هیچی برام مهم نیس منم میکفتم شاید افسردگی داره شرش نگیرتم..
بنظرتون کار درستی کردم قبول نکردم اخه من حتی رسم و رسومشونو نمیدونستم